بالاخره بعد از روزهایی تلخ و سخت و سنگین دو شب پیش حرف زدم و گریه کردم. تمام این روزها گیج بودم. مضطرب بودم. غمگین بودم. درمانده بودم. رویدادهای متفاوت به سرعت از پی هم آمدند، زخمی زدند و من ماتزده فقط به تماشای زخمهایم نشسته بودم. حتی درد و سوزش زخم هم تکانم نمیداد. من فقط میدیدم. نحیف شدنم را، دردم را، تمام شدنم را فقط میدیدم و فرو میریختم. فرو ریختم و جان بلند شدن و جمع کردن این روان آوار را هم ندارم.من روی ده سال از جوانیام قمار کرده بودم و این روزها بازنده بودن فقط یکی از احساساتی بود که به من زخم میزد. ده سال تلاش کردم گفتوگو را یاد دهم. اندیشیدن را یاد دهم و ناگهان در نسبتی بیگانه با تمام این مسائل قرار گرفته بودم. بدیهیترین چیزها دیگر بدیهی نبود. به گزارههای تردیدآمیز بدل شده بود. احساس شک و تردید زخم میزد. خشم دیگر، خشم نبود به خشونت بدل شده بود. وحشت زخم میزد. ما دیگر متعلق به این سرزمین نبودیم. حضورمان بهسان غریبههایی تحملناپذیر بود. بیپناهی زخم میزد.دانشآموزها جان میدادند و از مدرسه رفتن، از سر کلاس رفتن فرار میکردم. من دیگر نمیتوانستم پناهشان باشم. دیگر نمیتوانستم در چشمانشان با امید نگاه کنم و بگویم میخواهیم یاد بگیریم گفتوگو کنیم. «تفکر» و «گفتوگو» غریبترین واژههای روزهایم شده بود. توان دیدن رنج و سوگ و وحشتشان را نداشتم. من صاحبعزایی بودم که آغوشی نداشتم، نه برای دانشاموزهایم و نه برای خودم، چرا که همه صاحبعزاهایی بودیم به دنبال آغوشهایی برای آرام گرفتن، اشک ریختن، زجه زدن، مویه کردن و...دانشجوها یکی یکی حبس میشدند و اولین سال تدریسم در دانشگاه به بازیِ نسیم و نور و چنار...
ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 23:51